تبليغاتX
انسان و باد
آسانسور چهارشنبه نهم تیر 1389 18:38                 
 

بازهم سلام

ممنون می شم اگر ( هر وقت که فرصت کردید ) داستان رو کامل بخونید و از نقد ونظر ارزشمندتون بهره مندم کنید

 

در ضمن حتما برداشتتون رو از داستان برام بنویسید بی صبرانه منتظرم

 

مرسی

مرسی

و بازهم...

 

 

آسانسور

 

 

 

 http://www.polishhomefoundation.org/events/Olbinski/CalOlb2.JPG

 

باید بالا بریم :  اُه ! پله های خسته کننده ! پله های لعنتی ! پاهام درد می کنه ./ تو همیشه پاهات درد می کنه ./ تو همیشه پاهات درد می کنه ؟

یک نفر دارد برای ما دست تکان می دهد از پنجره چهارم طبقه هفتم .

سلام آقایی که داری برای من دست تکون می دی از پنجره چهارم طبقه هفتم .

هی ! کی گفته داره واسه تو دست تکون می ده ؟

بذار پنجره ها رو بشمارم

اِه...این که میشه پنجره اول

خب شاید تو از سمت چپ شمردی

با این حساب می شه پنجره چهارم

پنجره چهارم طبقه هفتم

هی ! هی سلام ! سلام خانمی که داری دست تکون می دی برای ما

خانم؟

خب از کجا معلوم مرد باشه؟

از کجا معلوم زنه؟

از کجا معلوم داره برای ما دست تکون می ده؟ شاید داره از یک دوست خدافظی می کنه

اصلا چرا باید برای ما دست تکون بده

شاید هم اونقدر هیجان زده است از چیزی که اون بالا دیده و می بینه وداره مارو هم دعوت می کنه به بالا

یعنی چی می بینه اون بالا

اون بالا...

پنجره چهارم طبقه هفتم . پنجره چهارم طبقه هفتم . پنجره چهارم طبقه هفتم . پنجره چهارم طبقه هفتم . پنجره چهارم طبقه هفتم . پنجره هفتم طبقه چهارم...

هه هه... می دونستم

میدونستم قاطی می کنی

آدمِ پشتِ پنجره ی چهارمِ طبقه ی هفتم . آدمِ پشتِ....

ازکجا معلوم آدم باشه...

 

***

 *(یک فلاش بک) :

 

باید بالا می رفتیم  !

خب چیه ؟  چاره ی دیگه ای هست ؟ وقتی که دستم نمی رسه به ش...

منظورت اینه که از این بی قواره باید بریم بالا ؟

من که پاهام درد می کنه

تو همیشه پاهات درد می کنه

تو همیشه پاهات درد می کنه ؟

بهتره این  ترکه ی  چوب رو هم امتحان کنیم برای انداختنش

نه با این لعنتی هم نمیشه

انگار چسبوندنش به درخت

هی نگا کن اون سنگ لعنتی رو کجا می ند ازی خورد تو سر من

خورد تو سرتو ؟

مگه یادت رفته ما همه مون یکی ایم اگه بخوره توسر تو .... پس چرا سر من درد نمی کنه

سر من داره خون میاد

دروغ میگه پس چرا سر من خون نمیاد

من میرم تفنگ بادی بابا رو بیارم

باشه ولی فکر می کنی چکار می کنه بابا با بچه ی بازیگوشش وقتی که بفهمه

هیچی فقط یک بوس کوچولو

آره منتظر باش

پس باید بریم بالا

بیاید درختو تکون بدیم

راه دیگه ای نیست

من می گم  د رختو قطع کنیم

من می گم باید ازاین درخت لعنتی بری بالا

برای چیدن اون میوه ...

 

***

 

برای بالا رفتن می شه دو تا بال داشت

برای بالا رفتن  می شه ... اگه می تونی از دیوار راست بالا بری

برای بالا رفتن می شه نشست و فکر کرد شاد یه راهی پیدا کرد

برای بالا رفتن می شه نشست و فکر کرد که داری بالا می  ری اما با توهم که نمی شه زندگی کرد

 یا برای بالا رفتن می شود نشست و درباره بالا رفتن مقاله خواند کتاب نوشت و اصلا بالا نرفت

برای بالا رفتن می شه از این پله ها استفاده کرد ... که من پاهام درد می کنه / من همیشه پاهام درد می کنه / من همیشه پاهام درد می کنه ؟

برای بالا رفتن وقتی تمام مقاله هارو خوندی فکر هم کردی اما دو تا بال هم نداشتی ...

 

دارد قدم می زند ونگاه می کند به بالا به مردی ( زنی ؟ ) که دارد دست تکان می دهد از پشت پنجره چهارم طبقه هفتم

با خودش حرف می زند یا دارد 10 بار پشت سرهم تکرار می کند : " پنجره ی چهارم  طبقه ی هفتم  پنجره ی چهارم طبقه ... " ،

نمی شود از این فاصله شنید

دارد قدم می زند  قدم می زند قدم می زند قدم می زند قدم می زند قدم می زند قمد می زند ... / هه ! هه! می دونستم قاطی می کنی !

دارد...

ایستاده

در قرمز رنگ باز می شود

این چیه دیگه

حتما یه چیزی هست دیگه

یه اتاقه شاید

ببین بالا رفت  داره بالا می ره

این دکمه رو بزن

نه این دکمه رو بزن

نه این دکمه رو بزن

نه این دکمه رو بزن ...

 

بالا می رود

طبقه سوم

طبقه چهارم

طبقه پنجم

طبقه هفتم

طبق هفتم

طبقه هفتم

طبقه دهم

طبقه اول

پایین میاید

پایین میاید

پایین میاید

پایین میاید

بالا می رود

پایین

بالا

پایین

بالا

پایین

بالا

 

حالا پاک یادش رفته پنجره چهارم طبقه هفتم رو   و زنی ( مردی ؟ ) که دست تکان می داد از پشت پنجره

این دکمه رو بزن

پایین

پایین

این دکمه رو بزن

نه !  این رو...

 

 

تا بعد

تا دنیایی قشنگ تر

.

.

.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|نوشته شده توسط علی رضا بهرامی | موضوع: | لينک ثابت |

برزخ یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388 0:40                 
 

عکس هایی از عشق که میلیون ها نفر در دنیا به خاطر آن گریه کردند


 گفته شده است که عکس اين دو پرنده در کشور اکراين گرفته شده است. ميليون ها نفر در کشور آمريکا و اروپا با ديدن اين عکس ها گريه کرده اند. عکاس اين عکس ها آنها را به بالاترين قيمت ممکن به روزنامه هاي فرانسه فروخته است و تمام نسخه هاي روزنامه در روز انتشار اين عکس بطور کامل فروخته شده است.


 

در تصوير اول پرنده ماده زخمي روي زمين افتاده و منتظر شوهرش مي باشد.

در تصوير دوم پرنده نر براي همسرش با عشق و دلسوزي غذا مي آورد.

در تصوير سوم پرنده نر مجددا براي همسرش غذا مي آورد اما متوجه بي حرکت بودن وي 

مي شود لذا شوکه شده و سعي مي کند او را حرکت دهد.

 

لحظه اي که متوجه مرگ عشق خود مي شود و شروع به جيغ زدن و گريه مي کند.


در کنار جنازه همسرش مي ايستد و همچنان به شيون مي پردازد.

 

در آخر مطمئن مي شود که عشق به او باز نمي گردد لذا با غم و ناراحتي کنار جنازه وي آرام

مي ايستد.

به چشم پرنده هنگامي که شوکه شده نگاه کنيد چقدر غمگينه!!!!!!!..... .........

" از سایت پرشین لود"

 

سلام

و ممنون به خاطر حضورتون ! حضور گرمتون !

واما ...

 

به نام خدا

" برزخ"

 

 

در ِ کشو، باز  شده  بود ؛  نیمه بسته است .

در رو    باز خواهم کرد !

در /  می زنند .

تق    تق

دو تا از تمشک هایی که می خورَد می افتند توی وان خالی آب ، و صدا می دهند

تق تق تق

رادیو هی  خش خش  خش می کرد . بابا با عجله دنبال ساعتش می گشت . پسرک درخت کریسمس را تزیین می کرد . رادیو  سرود ملی می خوانًد . بابا دیر کرده ! پسرک به درخت کریسمس نگاه می کند از لای پرده ی جلوی وان خالی آب !

تق

در ِ کشو صدا  خواهد داد وقتی که باز ش می کنم . از زیر یونیفرمِ نظامی  ، توپ آبی را بیرون می آورم !

تق تق تتتتق

صدای تیر انداز ی می آمد . در رادیو یکی فریاد میزد .  بابا  ساعتش را پیدا کرد . هورا!!!...هورا کشیدند در رادیو

تق

در را ،  با با ،  پشت سرش بست ! بابا بزودی خواهد آمد ؛ پس از جاسازی یواشکی هدیه ها ، اولین کاری که خواهد کرد این است : تکان دادن درخت کریسمس ! و بعد تمشک هایی که من روی برگ های  سبز درخت کریسمس جاسازی  کرده ام روی سرش خواهد ریخت . بابا صورتش ، سرخ می شود از رنگ تمشک . لباس سفیدش سرخ می شود .  دست هایش...

تتق تق

پسرک دارد از این فکر شیطنت آمیز ، موذیانه می خندد ! صدای خنده ی شیطنت آمیز پسرک ، در وان خالی آب می پیچد، انعکاس میابد...

پسرک شیر آب را باز  میکند تا وان خالی آب که دو تا تمشک در آن افتاده ، پر شود ...

با با رفته است بابانوئل شود و برگردد  . یک بابانوئل قلابی مثل هرسال واین رازی است که من میدانم .

تق تق

پسرک موذیانه می خندد. چهره ی بابا نوئل قلابی دیدنی خواهد بود زیر بارش تمشک ها  .  پسرک می خندد ...

تق تق تق تق

صدای کوبیدن چکمه های سربازان بر زمین ! صدای فر یاد های رادیو ! صدای شلیک . رگبار ! صدای جمعیت شلوغ :

پسرک خسته شد ، بلند شد رادیو را با آن صدا های مسخره اش خاموش کرد .

تق تق

در    می زنند !

می پرسد : کیه کیه ؟

با با که بر گردد توپ کوچک آبی را هم با خود  می بریم ! وهرسه  آب بازی می کنیم  توی وان پر از آب !

تق تق تق

توپ ،  بالا و پایین خواهد رفت  در آب

در می زنند

توپ  آ بی درآب بالا و پایین خواهد رفت  و صدا خواهد  داد

صدای تیر اندازی می آمد از رادیو

رادیو سرود ملی می خواند

توپ کوچک آبی را در آب می چرخانم

من در آب بالا و پایین خواهم رفت

آب صدا خواهد داد

بابا در آب بالا و پایین  می رود

آب ،  قرمز شده از تمشک ها !

تق تق

در کشو را باز می کند پسرک ! توپ آبی را از زیر یونیفرم بابا بیرون خواهم کشید. یونیفرم بابا  ، نیست . در ِ کشو نیمه باز بود ....

تق

بابا ساعتش را جا گذاشته . پسرک  ، ساعت را که دوباره روی میز می گذارد ، صدا می دهد !

تق تق   تق تق   تق تق

صدای تیر اندازی ، صدای در ، صدای آب ، صدای تیر ، صدای ....

تق تق تتتتتق تق تق

کیه ؟

صدای پسرک  در وان آب می پیچد انعکاس میابد

تق

... در را باز خواهم کرد.

صلیب کوچکی را که از  توی جعبه ی زیر رادیو برداشته ، بر زمین  می افتد . میشکند .  صدا میدهد !

تق

در را باز خواهد کرد . بابا نوئل قلابی را گرم در آغوش می گیرد ! : سلام فرزندم ! امروز دیگر فقط مال توام و نه هیچ پسربچه ی دیگر !  بگذار آن ها بیهوده  منتظر بمانند...

تق تق

در می زنند

کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه کیه .....

|نوشته شده توسط علی رضا بهرامی | موضوع: | لينک ثابت |

سلام یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 18:34                 

به نام خدا

پایین آمدن!

       دختر نارنج  :  دختر گیسو طلا ؛  قامت بلند ؛ با چشم های  آبی ! آبیِ آبی ، آن قدر که می تواند  به  آرامشت   برساند !

      دختر نارنج : شاه دخترِ  قصه های کودکی ت !

      تو روبروی یک مه سنگینی !  تو درون یک مهِ سنگینی !  تو، پشت به یک مه سنگینی ! تو...تو....تو ..روبروی یک کوه بلندی ! روبروی قله ای دور...

    بالایِ قله ی  دورِ یک کوهِ دور،  روی شاخه های دورِ یک درخت،  نشسته  در دل یک نارنج ، مثل یک پرنسس زندانی، چشم به راه  شوالیه ی قهرمانش ؛ دختر نارنج !...                                                                                                        

     تو یک شوالیه نیستی ! تو شمشیر جادو نداری ! تو یک پسر بچه ای ، گریخته از خانه اش، با هزار رویا درسر، و تنها چیزی که داری یک مرکب پیر است که تو را به این جا رسانده است.  نه ! ؛ تو یک شوالیه نیستی ؛   اما ، چیزی    نگو    به دختر نارنج ....

    نگاه کن !  یک کوه بلند آنجاست. مَرکَبَت را رها کن . رها کن مَرکَبت را....

    از کوه بالا می روم ... بالا می روم از کوه :

                                                  های ! دختر رویاها ! های ! رویاها !

   دست هات را دراز کن ! دراز کن دست هایت را....نزدیکتر...داری   نزدیک میشوی...نزدیک تر...نزدیک...

 

  تلفن زنگ زد !  سراسیمه پرید از خواب.  چشم هایش را مالید . از پله ها  یکی یکی

                                                                                                پایین

                                                                                                      آمد...

       _ "الو!...الو!...چرا جواب نمی دی؟ "

صدای  همهمه ! صدای همه ، تبدیل میشود به صدای سوت ممتد  ....تبدیل می شود  به صدای باد...

 

   این مه از کجا اومد؛ من کجام؛ این کوه از کجا سبز شد؟

 

   صدای همهمه.....

      

   بووووووووووووق!      

 

   ازخواپ می پرد (دوباره چرت رفته بود) گوشی تلفن رامی بیند که در دست دارد !

  

         _"الو..." 

    گوشی تلفن را می بیند که دارد  بوق بوق ..بوق می زند .

        _" لعنت به مردم آزار!"

 

    از روی صندلی تلفن بلند می شود . بلند می شود که دوباره برود بخوابد . روی یکی از پله ها یک لحظه می نشیند . روی یکی از پله ها ، خوابش می برد !

زییییییییییییییینگ!!!

    از خواب می پرد . تلو تلو می خورد ،  ازپله ها که پایین می آید !   گوشی تلفن را برمی دارد !

        _"الو...الو...ِد  کُرّه خَر  جواب بده!"

        _"الو...اِه !،  این چه طرز حرف زدنه؟!"...

   

صدا قطع و وصل می شود...

 

       _"الو...الو شما ؟..."

       _" با کی حرف میزدی  یه ساعته اشغاله ؟ چیه؟!؛ تنهایی بت خوش می گذره؟..."

       _" اوووه ...چی می خوای؟... کله ی صبحی ... ؟"

       _"اِ...؟!  احتمالاً کله پا وایسادی  آقا ، وگرنه لنگ ظهره نه کله  صبح!   سر کار چرا نرفتی؟"

 

       چشم ها یش نیمه باز است ؛ جلوی چشم های نیمه بازش تار است ؛  صدا ها چقدر شبیه باد اند ؛ گوشی تلفن یک شاخه ی  درخت است

       _"دارم ...میچینم..."

       _"چرت وپرت چرا میگی؟ ....الو....الو...."

       _"الو..."

       _"صدات چرا گرفته؟..."

      چشم های نیمه بازش تقریبا باز می شود  انگار از خواب پریده باشد:

       _"الو...ها؟! ...کیه...؟"

       _"نیگا کن داره با کله میره!....یکی بالا سرت نباشه همینه دیگه! میگم چرا سر کار نرفتی؟"

       _"الو! ... چیه ؟...چیه؟ ازاون جا هم باز دست از سرم بر نمی داری؟!... مرخصی گرفتم ، مرخصی مرخص..."

 

      چشم ها می روند که بسته شوند.!

 

      _"مرخصی برا چی؟"

      _"...استراحت فکری....

 

 قطع و وصل میشود...

 

      _"پو...پو...پول..."

      _"نمی فهممم"

      _"پول... بفرست برام...."

      _"ب...له!... مثل همیشه..."

      _"اِ....شارژم داره تموم..."

بوق بوق بوق....

     گوشی را زمین گذاشت . یک خمیازه ی عمیق کشید . دستش را لای موهای ژولیده اش فرو برد . با چشم های نیمه باز یک نگاه انداخت به راه پله ی روبرویش . چند قدم نرفته بود که .... زنگ زد !

     _ "اَه!!! این دیگه کدوم خریه !؟.... "

    این بار صدای زنگ ساعت بود . گوشی را  گذاشت . یک نگاه  انداخت به ساعت روی دیوار .

     _ "پوه!...اینم که خوابیده!..."

   صدای زنگ ساعت هنوز می آمد . از بالا ، از توی اتاق خواب!

خمیازه کشید ! رفت سمت پنجره ! :" چه تاریک و خواب آوره امروز اینجا !" خمیازه کشید ! پرده را کنار زد:

                                             نور....نور...نور....نور چشم ها یش  را زد !

  _ "اِ...ه!.....خاموش کن اونو ببینم..."

  خورشید نبود !   پسر بچه هاج وواج مانده بود . چراغ قوه را ...خاموش کرد !

 _ "بینم ! داشتی با اون چراغت  خونه ی  منو می دیدی ؟!..."

  و پوزخندی زد ! پنجره را کاملاً باز کرد .

  _" بیا !  حالا ببینم چیزی توش  هست که بخوای  با ...."

   و خندید !

   پسرک پنجره اش را بست . پرده اش را  انداخت . رفت .

 _"پوه....!"

  یک نگاه  انداخت به دیوار بلند ساختمان روبروی پنجره اش . سرش را از پنجره بیرون آورد . آسمان را به سختی دید ، ندید،دید ،ن....

خمیازه کشید . خواب ، انگار  دیگر پریده بود از سرش . یک نگاه به "دور و ورش" انداخت  :

  _" اُه...چه قار وقوری می کنه این لا مذهب !"

  پنجره را بست .

  رفت سمت یخچال .

 

 ***

 

 (صدای موسیقی سمفونی نهم بتهوون!...)

 

 نشسته روی صندلی .

 خمیازه می کشد ؛ گاز می زند به لقمه ای که در دست دارد !  خمیازه می کشد....

  تار می شود جلوی چشم هایش ، واضح می شود ، مه می شود ، مه می رود ، کوه می شود ، دیوار اتاقش می شود  ، مه می شود ، کوه می شود ، درخت...

تلفن زنگ می زند!!!!!

 .....دیوار می شود ...

   (صدای سمفونی نهم بتهوون!...)

    دارد سعی می کند بی خیال باشد ؛ دارد سعی می کند خونسرد باشد ؛ دارد سعی می کند از موسیقی لذت ببرد ؛ دارد سعی می کند....

     چشم هایش را  بسته ؛ سرش را تکیه داده به تکیه گاه صندلی : گاز می زند به لقمه اش...

     تلفن زنگ میزند!

    زنگ میزند ....

    زنگ...

    _ " اَ....ه!!! مرض! مرض! مرض! ..."

    بلند می شود.

    سمفونی نهم بتهوون ؛ اوج می گیرد صدایش ! با لگد می کوبد به ضبط . ضبط را با لگد می شکند .  کلافه ، می رود که گوشی را بردارد.

    _ " الو!!!...."

    _ "..."

    _ " الو!!!!....مردیکّه چرا جواب نِمیدی ؟! ...الو الو..."

    _" اُهو... ! چرا انقدر بداخلاق ؟! ... درد فراق  شیرین چه کرده با فرهاد ما  ؟!"

    وصدای پشت تلفن دارد می خندد !

    _ " تویی ...؟"

    _ " چه عجب ؛ ساعت خواب ؟... بینم شازده خانم هنوز نیومده از سفر ؟" 

    یک نفس عمیق می کشد . نگاهش می افتد به ضبط صوت شکسته ای که روی زمین افتاده و صداهای عجیبی  بیرون می دهد . یک نفس عمیق می کشد .

_ "چی ؟... شیرینو می گی ؟.... فعلاً که داره  با پولای من اون جا با چند تا اجنبی بی شرف  مث خود عوضی ش  به ش  خوش  می گذره !...  من  هم سعی می کنم از نبودنش لذت ببرم"

    صدای پشت تلفن می خندد !

    _ " چرا انقدر به همه شک داری ! ؛ خیالت تخت ! پای هیچ رقیبی در کار نیست  فقط یه شیرین خانمه  و یه فرهاد کوهکن!"

    صدای پشت تلفن  ،  می خندد !

   صدا های شلوغی  از پشت تلفن به گوش می رسد ! :

   _"الو...ببین من اینجا..... الو الو ! قیمت تیرآهن و مرکّبات  پایین کشیده !...وایسا ببینم ... اینجا..."

   صدای پشت تلفن قطع و وصل می شود !

   _ "الو...الو..منتظر تماسم باش..."

   گوشی را می گذارد .

   لم میده به صندلی تلفن ! حالا عصبانیتش خوابیده . حالا خوابش پریده . یه خمیازه می کشه .گاز می زنه به لقمه ی نونی که توی دست چپش داره . مربای بیرون ریخته  روی دست راستشو لیس می زنه . مربا می ریزه روی پیرهنش . مربای روی پیرهنش رو لیس می زنه . لکه میشه پیرهن سفید . گاز میزنه به لقمه ی نون با مربایی که    مادرزنش درست کرده .مربای نارنجه ! اسم مادر زنش شیرین مامان ، اسم خودش فرهاد ، اسم زنش شیرین ، اسم دوست و شریکش خسرو ،  اسم رئیس اداره ش خسرو ....اسم اون مرده که اون روز به ش چپ چپ نگاه می کرد خسرو بود ، اسم اون پیرزنه که دیروز افتاد توی جوب...اسم اون پسره که زاغ سیاش چوب می زد از پشت   پنجره ی همسایه..... خسرو بود . اسمِ...

   تلفن زنگ می زنه .

   گوشی رو بر می داره به سرعت ! چکه مربا میریزه روی پیر هنش روی شلوارش روی زمین...

   _ الو فرهاد..."

   عقربه می گرده ! ساعت کوکی تو اتاق خواب داره هی زنگ می زنه.مربا میریزه روی صورتش . تلفن رو می لیسه ...

   _" تیرآهن بخرم ؟"

   _"بخر!"

   صدای بوق بوق ماشین ها بلنده از پشت پنجره . نور افتاده توی خونه از پنجره . خورشید نیست یه پسربچه ی شیطونه که با چراغ قوه ش....

                                               _مزایده ی شرکت شلوار جین؟

                                                                  بخر!

   یه پیرزن می اُ فته تو جوب که اسمش .... . دو نفر دعواشون میشه تو خیابون ! یکی با زنبیل سبزی وارد خونه ش میشه . یکی دست می کنه تو دماغش . ... 

                                               سهام شرکت سرامیک و کاسه توالت؟

                                                                          بخر!

                                                                           بخر...               

  صدای  زنگ تلفن . صدای بوق بوق . صدای ساعت کوکی توی اتاق خواب . نون خشکی ی ی ی...! سبزی خوردن !/ خریداریم ! صدای نیمه جون وعجیب یه ضبط شکسته ؛ همه ی صداها تبدیل میشه به یک آرش نظامی ...:دنگ دنگ دانگ دانگ....

  مربای نارنج تمام بدنش رو می پوشونه ؛ حتی تلفونو .تمام بدنش رو، تلفنو داره لیس می زنه....  

  همه ی صداهای توی خیابون ،صدای زنگ ،صدای لیس زدن به مربای نارنج، صدای ساعت توی اتاق خواب ، صدای زنگ ماکروویو ، صدای  زنگ مانند  دیگ زودپز،صدای تلفن....  

                                                                                  آرش نظامی .....

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                       

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                 

|نوشته شده توسط علی رضا بهرامی | موضوع: | لينک ثابت |

پست های پیشین